ادريس بن حسام الدين بدليسى
99
قانون شاهنشاهى ( فارسى )
آباى علوى محروم ماند و در كشور بقا خود را به سعادت لقا نرساند « 1 » و در عقب انتقال از تخت فرماندهى اين ملك سريع الزّوال در عوالم روحانى ، خود را به خوارى و زارى از مرتبهء جاه و جلال به مقام حرمان انعزال رساند و چون در ايّام دولت دنيا كسب سعادت بىانقضا مىتواند « 2 » نمود و به مدد سلطنت صورى ، تحصيل سرورى سرمدى مىشايد فرمود ، لاجرم فرصت چند روزهء سلطانى را در اين عالم فانى غنيمت بايد شمرد و در اقتران شاهى و خسروى به سلطنت مقامات معنوى سعى بايد كرد « 3 » . نظم غنيمت است جوانىّ و دولت دنيا * ز بهر كسب سعادات « 4 » موطن عقبا به لهو و لعب اگر عمر بگذرد امروز * زهى خسارت اين دم ، ندامت فردا امّا تحصيل دولت دو جهانى و تكميل سرورى جاودانى را شرايط و مقدّمات است كه سلاطين معدلت شعار و شاهان بختيار را اختيار آن فضايل و اتّصاف به آن خصايل ، به مقصد اصلى موصل است و به منزل خلود نعيم مودّى و آيل . بر سبيل اجمال از آن شروط ضرورى نمودارى ايراد مىرود « 5 » و شرايط چندى كه سلطان را در ذات خود به آن اتّصاف لازم است ، قطع نظر از خدّام و نوّاب و تقدّم آن مقدّمات و در « 6 » تحصيل مطلوب ضرورى و متحتّم است ، جهت نجات خاتمت و حسن مآب : شرط اوّل معرفت است ، بر پادشاه دلآگاه كه مصباح دلش به نور معرفت اللّه افروخته شد و از جواهر معارف حقيقى ، گنجينهء خاطرش اندوخته گشت ، آن سرمايهء سعادت جاودانى او را خزينهاى است باقى در كنج گنج سينه و آن طلسم كنز نهانى او را موجب اطمينان دل است در نهايت فراغ و سكينه . امّا مقدّمهء كسب معرفت حقّ به حقّ معرفت ، تقديم عبوديّت كردگار است در ايّام توانايى و اقتدار و مغرور نشدن به دولت بىاعتبار و نعمت دنياى ناپايدار و تصديق به حقيقت كلام آفريدگار كه إِنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ * ، وَ إِنَّ الْآخِرَةَ هِيَ دارُ الْقَرارِ ، و هرچند حقّ سبحانه و تعالى ، سلطان را به رفعت
--> ( 1 ) . س : رساند . ( 2 ) . م : مىتوان . ( 3 ) . م : كردن . ( 4 ) . س : سعادت ؛ م : سمادت . ( 5 ) . س : مىبايد . ( 6 ) . س : - در .